محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5158

تاريخ الطبرى ( فارسي )

وى به درازا كشيده است » . گويد : مهدى گفت : « اى ابو عون ، وى بيراهه مىرود و به خلاف رأى ما و رأى تست ، دربارهء دو پير ابو بكر و عمر ناروا مىگويد و بد آنها مىگويد . » گويد : ابو عون گفت : « به خدا اى امير مؤمنان وى بر همان كاريست كه براى آن قيام كرديم و بدان دعوت كرديم ، اگر راى شما ديگر شده ، آنچه را دوست داريد به ما بگوييد تا اطاعتتان كنيم . » گويد : پس مهدى برفت و در راه به كسانى از سران و خاندان خويش كه همراهش بودند گفت : « چرا مثل ابو عون نيستيد ، به خدا مىپنداشتم خانهء وى با طلا و نقره ساخته شده ، شما وقتى يك درم بياييد با ساج و طلا بنا ميسازيد . » ابو عبد الله به نقل از پدرش گويد : روزى مهدى سخن كرد و گفت : « بندگان خدا از خدا بترسيد . » گويد : يكى برخاست و گفت : « تو نيز از خدا بترس كه به خلاف حق كار مىكنى . » گويد : پس او را بگرفتند و ببردند و با ته شمشيرهاى خويش او را مىزدند و چون او را به نزد مهدى درآوردند گفت : « اى پسر زن بدكاره ، وقتى من بر منبرم ، به من مىگويى از خداى بترس ! . » گفت : « از تو زشت است ، اگر اين ، از ديگرى سر مىزد بر ضد وى از تو كمك مىخواستم . » گفت : « چنان مىبينم ( 181 كه نبطى هستى . » گفت : « اين ، حجت را بر ضد تو مؤكدتر مىكند كه يك نبطى ترا به ترس از خدا مىخواند . » گويد : بعدها آن مرد را مىديدند كه از آنچه ميان وى و مهدى رفته بود سخن مىكرد .